![]() |
![]() |
|
| پیشامدهای روزمره زندگی |
|
مدتی هست که چیزی ننوشتم. دلایلش بماند.
چند وقتی هست که این شعر "هرکسی از ظن خود شد یار من، از درون من نجست اسرار من" خیلی مصداق پیدا کرده. نه اینکه من سر خاصی داشته باشم یا مثل مولانا که این شعرو راجع به خودش گفته، درکم سخت و مستلزم ریاضت و مجاهدت باشه، اصلا. داشتم دنبال یه شعر می گشتم چند دقیقه پیش. شعرش این بود که : گر زحال دل خبر داری بگو خلاصه تو یه وبلاگی دیدم بود. کامنت هاشو که خوندم دیدم نه فقط یه نفر، بلکه چندین نفر پرسیدن مگه دوستت فوت کرده که اینو گذاشتی. اصلا مهم نیست. شاید خیلی ها دلشون نخواد که خیلی چیزارو بفهمن. ولی این دلیل نمی شه که از دیگران هم انتظار داشته باشن که چشماشونو رو اون چیزا ببندن. می دونی چیه، بزار رک بهت بگم. دیگه خسته شدم. از اینکه مجبور بشم خودمو برای اینکه به دیگران بر نخوره عوض کنم. فکر نکن که تو این کارو نمی کنی. همه نا خودآگاه اینکارو می کنیم. کم و زیاد داره. بهترین رفیق من کسیه که این تغییر در کنار اون حد اقل باشه. کسی که برای بودن باهاش انرژی نسوزونم. بعدا حالم از اون حالت و رفتار و حرفا بهم نخوره. کسی که بشه باهاش حرف زد. واقعا حرف زد. کسی که احساس کنم می فهمه من چی می گم. برای تو شاید رفیق در چیزهای دیگه ای تعریف شده باشه. ولی برای من رفیق کسیه که اگر "ظن" خودش هم با تو فرق می کنه، ولی تورو فقط از "ظن" خودش نمی بینه. |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه دهم شهریور 1388ساعت 12:17 توسط یک نفر |
|
![]() پیرمرد یه زنبیل و دو سه تا کیسه داشت. همینطوری هم کنار خیابون وایستاده بود. بهش گفتم ازت می تونم عکس بگیرم، اولش نشنید بعدش گفت بگیر. بعد از عکس گفت چند روز پیش تو یه جایی بودم که یه زن و مرد جوونی می خواستن ازدواج کنن. منم همیشه تو کیسه ام کلی خرت و پرت دارم. از توش یه جعبه دراوردم و بهشون هدیه دادم. اونا هم با من عکس گرفتن. پیر مرد نگاهش غمگین بود ولی حسش شاید سرزنده بود. فزصت دو دقیقه ای که بعضی وقتا برای صحبت با این آدما پیدا میکنم شاید بیشترین کشش من برای پرتره های خیابونیه. |
|
+ نوشته شده در
شنبه بیست و هفتم تیر 1388ساعت 14:39 توسط یک نفر |
|
|
ما را سر تازیانه ای بس باشد ...
|
|
+ نوشته شده در
سه شنبه بیست و سوم تیر 1388ساعت 13:39 توسط یک نفر |
|
|
تابستون 77 بود یا 78 فکر کنم. یه روز گرم و آفتابی، منو بابام خونه بودیم و نمی دونم بقیه کجا بودن. منم که تازه تعطیل شده بودم پای کامپیوتر مشغول بازی Duke Nukem. از اونور هم یه CD ابی که از یکی بچه های مدرسه خریده بودم رو گذاشته بودم. همینطور از صبح تا عصر آلبوم ستاره های سربی خوند و من بازی کردم تا عصری که بازیه تموم شد. چرا اینارو گفتم ؟ چون الان هرجا و هروقت این آلبومو می شنوم ناخود آگاه می رم تو یه روز گرم تابستونی که بابام نشسته اونور و منم دارم بازی می کنم و این آهنگارو گوش می دم. نواهای جادویی، برای موجودات جادویی. |
|
+ نوشته شده در
جمعه نوزدهم تیر 1388ساعت 12:0 توسط یک نفر |
|
|
دیشب ساعت 11:20 شب به وقت اینجا من 26 ساله شدم. کی باورش میشه ؟ من ؟ 26 سال ؟ همیشه فکر می کردم یه آدم 26 ساله خیلی بزرگه ! من هنوز دلم می خواد دوچرخمو از حیاط پشتی خونه سازمانیمون بیارم بیرونو تا دم باشگاه دوچرخه سواری کنم بعدشم رو چمنا ولش کنم با بچه ها فوتبال بازی کنمو با زانوهای سبز برگردم خونه. در فاصله بین 25 تا 26 سالگی خیلی اتفاقات عجیبی افتاد. اصلا زندگی عوض شد. دید من عوض شد، نمی دونم احساس می کنم خیلی چیزا برام تغییر کرده. خلاصه میزان تغییر این یه سال به اندازه 5 سال قبل بود شاید. تجربه های جدید، آدمای جدید، مسئولیت های جدید. میدونی، من چند بار تو زندگی همه چیزو از نو شروع کردم، سخته، ولی بعدش می بینی که خیلی عوض شدی، خیلی چیزای جدید دیدی که قبلا نمی دونستی یا ندیده بودی. دیشب یه آقای کانادایی تو اتوبوس می گفت زندگی فاصله بین بحرانهاست. به نظر من زندگی خود بحرانهاست. بقیش استراحته. تجدید قواست. و این بحرانها هستند که رو صورت آدم چین و چروک میندازن، موی آدمو سفید می کنن، دستای آدمو زبر می کنن و در نهایت آدمو مرد می کنن. |
|
+ نوشته شده در
جمعه دوازدهم تیر 1388ساعت 13:42 توسط یک نفر |
|
![]() اینم یکی از عکسهای روز شنبه در اینجا. |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه دوازدهم خرداد 1388ساعت 0:2 توسط یک نفر |
|
|
این مطلبو می نویسم که صرفا یه چیزی تو این وبلاگ خاک گرفته نوشته باشم.
فصل بهار کم کم داره میاد. نمی دونم این حرف رو قبلا هم زده بودم یا نه، ولی اگه زده بودم دروغ گفته بودم ! با سرما و برف هفته پیش عمرا می شد اسمشو بهار گذاشت. از اون قدیما که بهار با دفترچه نوروزی شروع می شد تا بعدا که بی دفترچه نوروزی شروع می شد اصولا فصل بیخودی بود. شایدم واسه من اینجوری بود. اینجام که بهار 1 هفتس و بعد تابستون می شه. کلا بهار رو از فصلها حذف می کردن بهتر بود ! نه مثل تابستون نشانه های خاصی داره، مثل آب یخ، استخر، کولر، گرما، ... نه مثل پاییزه، برگهای طلایی، بارونهای نم نم، آسمون ابری، ... نه مثل زمستونه، برف بازی، کاپشن و کلاه، عید .... آره بابا تو خیلی تیزی ... عید تو بهاره ولی اصل حال عید انتظارشه که تو زمستونه ... بهار تو تهران که نه بارون داشت، نه شکوفه همیشه هم معلما و اساتید دهنتو سرویس می کردن که زودتر امتحانرو بگیرن. همه اینها و کلی چیز میزای دیگه که باعث می شدن بهار برای من خیلی پر فراز و نشیب بشه و این فراز و نشیب تقریبا با Frequency خوبی اتفاق میافتاد. یاد داستان بسیار کوتاهی از کتاب "آمریکا وجود ندارد" از پیتر بیکسل افتادم : "زنی همواره شوهرش رو از خودکشی باز می داشت، ولی الان دیگه پیر و خسته شده و فقط گوشاشو میگیره." منم دیگه از این بهار و جریانات توهمی و عجیب غریبش خسته شدم و از این به بعد می خوام فقط گوشامو بگیرم. -------------------------------------- یه وقتایی آدم فکر می کنه چرا من با این آدم تا حالا صحبت نکردم با اینکه بارها موقعیتش پیش اومده. چرا من با این آدم تیریپی ندارم. چرا کلا انقدر این آدم همیشه برای من جزو اشیاء پس زمینست ! استثناهایی وجود داره که یهو می فهمی که ای بابا طرف چه آدم خفنی بود و تو خبر نداشتی. ولی اکثرا اگه موقعیتی پیش بیاد و طرفو بشناسی می بینی ای بابا همون بهتر که نشناسی و اون آدم هم خود به خود محو می شه. گاهی احساس می کنم یا من روانیم، یا خیلی از آدمایی که می بینم روانین. اگه من روانی باشم پس به عنوان یک دیوانه حق دارم فکر کنم که بعضی از آدما روانی هستن و اگه بعضی از بقیه روانی باشن که خوب پس من درست فکر می کنم ... مجموعه رفتار بعضی آدما در کل به شکل افراطی در یک چهارچوب معین پیش می ره و اون آدم در عرض 5 دقیقه به صورت قابل پیش بینی ترین آدم در میاد که . . . این بشر کانادایی رو هم نمیگم رو اعصاب بود، کلا مهم نبود ولی رفتارش به نظر من افراطی بود. طوری که دون خوان می گفت رفتار تو از بس افراطیه منو به وحشت می ندازه. |
|
+ نوشته شده در
شنبه دوم خرداد 1388ساعت 11:32 توسط یک نفر |
|
|
با بلند شدن هواپیما، شهر ونکوور مثل پارچه ای بافته شده از طلا که در تاریکی شب برق می زد کم کم در تاریکی محو شد. هواپیما به آرامی در تاریکی بی کران شب فرو رفت. تاریکیی که مثل مایعی غلیظ همه جارو در بر گرفته. تاریکیی که مثل ذهن من مبهم و پر از زوایای نا پیداست. پر از نا شناخته ها ، پر از گم شده ها. پر از تصمیمات ناتمام. پر از کارهای نا تمام. به قول شاعر که می گه : در من چه وعده هاست در من چه هجر هاست در من چه دستها به دعا مانده روز و شب اینها چه می شود؟ هر روز تجربه ای جدید، اتفاقات جدید در پی تصمیمات جدید. آیا هیج دو نفری در زندگی تجربه ی کاملا یکسانی حتی برای یک بازه ی خیلی کوتاه داشته اند ؟ نه . هیچوقت دو نفر در یک زمان یکجا نبودن. هیچوقت دو نقر دنیا رو از یک دید ندیدند. ما همیشه زندانی برداشت خودمون از جهان اطرافمون هستیم و هیچوقت نمی تونیم دنیا رو از دید کس دیگری تجربه کنیم. ولی، شاید بتونیم بازه تجربه خودمون رو گسترش بدیم. گاهی اگه بتونیم بهتره به تصمیمات قطعی خودمون شک کنیم. به تمام پارامترهایی که در نظر گرفتیم دوباره نگاه کنیم و بدونیم که هیچوقت نمی شه مسولیت کامل یک عمل رو قبول کرد. چون از تمام جنبه های اون کار و نتایجش هیچوقت نمی شه مطمئن شد. هیچ فرمول نوشته شده ای برای درست زندگی کردن وجود نداره. پس باید دل به دریا زد و پیش رفت. تا وقتی که در افق فقط به صورت نقطه ای باشیم و بعد هم ناپدید بشیم. ============================================================================== باور نمی کند دل من مرگ خویش را نه نه، من این یقین را باور نمی کنم تا همدم من است نفسهای زندگی من با خیال مرگ دمی سر نمی کنم آخر چگونه گل خس و خاشاک می شود ؟ آخر چگونه این همه رویای نو نهال نگشوده گل هنوز، ننشسته در بهار می پژمرد به جان من و خشک می شود ؟ در من چه وعده هاست در من چه هجرهاست در من چه دستها به دعا مانده روز و شب اینها چه می شود ؟ آخر چگونه این همه عشاق بی شمار آواره از دیار یک روز بی صدا در کوره راه ها همه خاموش می شوند ؟ باور کنم که دخترکان سفید بخت بی وصل و نامراد بالای بامها و کنار دریاچه ها چشم انتظار یار، سیه پوش می شوند ؟ باور نمی کنم که عشق نهان می شود به گور بی آنکه سر کشد گل عصیانی اش ز خاک باور کنم که دل، روزی نمی تپد نفرین برین دروغ دروغ هراسناک پل می کشد به ساحل آینده شعر من تا رهروان سرخوشی از آن گذر کنند پیغام من به بوسه لبها و دستها پرواز می کند باشد که عاشقان به چنین پیک آشتی یک ره نظر کنند در کاوش پیاپی لبها و دستهاست کاین نقش آدمی، بر لوحه زمان، جاوید می شود این ذره ذره گرمی خاموش وار ما یک روز بی گمان سر می زند ز جایی و خورشید می شود تا دوست داری ام، تا دوست دارمت تا اشک ما به گونه هم می چکد ز مهر تا هست در زمانه یکی جان دوستدار کی مرگ می تواند نام مرا بروبد از یاد روزگار ؟ بسیار گل که از کف من برده است باد اما من غمین گلهای یاد کس را پرپر نمی کنم من مرگ هیچ عزیزی را باور نمی کنم می ریزد عاقبت یک روز برگ من یک روز چشم من هم در خواب می شود زین خواب چشم هیچ کسی را گریز نیست اما درون باغ همواره عطر باور من در هوا پر است . سیاوش کسرایی |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه نهم اردیبهشت 1388ساعت 2:28 توسط یک نفر |
|
![]() اینم یکی از عکسهای روز عکاسی ما در جنگل کنار دانشگاه. |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه دوم اردیبهشت 1388ساعت 2:14 توسط یک نفر |
|
|
تهران، شهری که هروقت می خواستی بری عکاسی انقدر جاهایی بود که ندیده بودی و مطمئن بودی اگه بری سوژه های عالی می بینی. به تعداد پلهای عابر پیاده ، لوکیشن های خوب برای عکاسی مناظر شهری وجود داشت. از خیابون مولوی، بازار، خیام، حسن آباد و ... هیچوقت آدم دست خالی بر نمی گشت. قهوه چی هایی که بعد از عکس گرفتن ازشون بهت بزور چایی می دادن. همیشه تو خیابون هایی که هزار بار رفته بودی کوچه هایی بود که ندیده بودی. درهایی قدیمی، آدمهای قدیمی، کلون های زنگ زده، چرخی، لحاف دوز، نجار، قصاب، آهنگر، فرش فروش، باربر و ...
همدان، میدان امام، سوژه های تموم نشدنی مردم. کافی بود فقط دور میدون بچرخی تا سوژه های جدید جلوت ظاهر بشن. آدمهایی که می دونی چجوری بهشون نزدیک بشی، با پیرمردها چجوری رفیق بشی، بعضیهاشون کارگر، بعضیها کبابی، سبزی فروش . . . عکاسی خیابونی چه آسون بود. سوژه از درو دیوار جلو آدم سبز می شد. در عوض اینجا همه چیز خیلی ماشینیه. از اون پیرمردها خبری نیست. از اون خونه های قدیمی خبری نیست. از اون قهوه خونه ها، مغازه های زیر پله و . . . میدونم که طول می کشه آدم موقعیت های اطرافشو تو محیط جدید کشف کنه، و اینجا هم پر از سوژه هایی از جنس های مختلف برای عکاسیه، ولی درک این سوژه ها و پیدا کردنشون برای یه آدم جدید مدت زیادی زمان لازم داره. لازمه آدم مکانهای مناسب رو کشف کنه. مناسبات اجتماعی رو یاد بگیره، و کلا تجربه کنه. کلام آخر هم اینکه اینجاست که آدم واقعا به عظمت کار افرادی مثل استیو مک کاری بیشتر ایمان میاره. چطور اینقدر سریع جزیی از محیط اطرافشون می شن و اینگونه عکاسی می کنن. اینم لینک سایت استاد استیو : http://www.stevemccurry.com/main.php |
|
+ نوشته شده در
شنبه بیست و نهم فروردین 1388ساعت 11:31 توسط یک نفر |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو وبلاگ عناوین مطالب وبلاگ |
| درباره وبلاگ |
|
|
| نوشته های پیشین |
|
شهریور 1388 تیر 1388 خرداد 1388 اردیبهشت 1388 فروردین 1388 اسفند 1387 بهمن 1387 |
| پیوندها |
|
نیستستان عکسهایم پاتیناژ سولوژن |
|
RSS
|